سال ۹۰ بود که از خونه و خانواده جدا شدم، ۹ سال بعد فوت پدرم که بعد اون من همیشه یه چی کم داشتم ک نمیذاشت خوشحالی هام پایدار بشه، ترس هام زیاد شد، ...رفتم که درس بخونم، کنکوری که تقریبا شش ماه روزی حداقل ۱۰ ساعت براش خونده بودم.خیلی دورتر از جایی که کسی بهش فکر میکرد.سخت گذشت، تنها بودم، دلتنگ، روزهای طولانی ک حتی فیسبوک گردی هم باعث نمیشد تموم بشه و رو آورده بودم به رمان خوندن. همه چی میخوندم، فقط برای اینکه خسته شم و بخوام.ارشد تموم شد، زن گرفتم، دکتر شدم، و با هم اومدیم اینجا.اینجا هم هر چه بود، گذشت و آدامته شدیم هر چند هنوز هم سختی هاشو داره ولی تا اینجا خ خوب بوده.حدودا ۲ ساله که اومدم، آخر هفته ها که میشه، دقیقا شب های شنبه، دوست دارم یکی از اونور بهم زنگ بزن، بگه که من هنوز تو زندگیش براش مهمم. منی که هیچی تنهایی نداشتم و همیشه بهترینهامو برای بقیه گذاشتم.تقریبا همه رو از دست دادم.دو برادر و دو خواهر و چهارده خواهرزاده برادرزاده، سه عروس و دو داماد، هیچکس بهم زنگ نمیزنه جز مادرمخیلی اتفاقات افتاده که اونا منو مقصر میدونن و منم اونا رو.همیشه تو خونواده ها اتفاقات بسیار بدی ممکنه رخ بده که سالها خواهر برادر همو نبینند، اما یه روزی اون برطرف میشه.داستان من اما کمی فرق داره، دور که باشی، هیچکی براش مهم نیستی، چون انتظار خیری ازت نداره، چون نیستی که بگه یه روزی یه جایی بدردم میخوره.میدونی، اینجا همه چی خوبه، جز اینکه تنهایی.من بهش نمیگم دلتنگی، برای من فقط تنهاییه. کما اینکه ایران هم دست کمی از این نداشت برام.شکرت خدا